بام بو

اولین عکسم در  وبلاگ

Camera Model:Canon EOS 40D 

Lens:Macro 100 mm

Iso Speed:100

Shutter Speed:1 sec

...

   

/ 80 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بوتیمار

تردید نکن عشق به تکرار رسیده این میوه ی کمیاب چه بسیار رسیده ویرانم و ویرانم و ویرانم و ویران هرلحظه به من یورش تاتار رسیده آرامشم از نسل مغولهای اصیل است آتش زده و سوخته هربار رسیده درپچپچه ی کنج سبدهای زنانم این شایعه ی تلخ به بازار رسیده کوصبح خیابان پراز دیدن رویت درپاسخ هر پنجره دیوار رسیده تردید نکن اینهمه هیزم شکن من برخیز که نوبت به سپیدار رسیده

بوتیمار

یک شب شکست خواب سفالین رودها دستت شکفته بود به بالین رودها می خوانمت ترانه پرشور عاشقی می خوانیم به لهجه شیرین رودها برپای ایستادی و پای تو ریخت کوه جاری شدی به شیوه ی دیرین رودها باران گرفت و نام تواز سرنوشته شد در باور قدیمی و غمگین رودها دریا دچار تشنگی چشمه ها شده ست درهم فشرده شد دل خونین رودها اما چراکه علقمه قانون آب را ... اما چرا فرات به آیین رودها ...

بوتیمار

تو نباشی به غم و درد جوابم آریست لهجه ی بازترین پنجره ها دیواریست چند روزی دل من پیش تو مهمان شده است این چه آداب پذیرایی و مهمانداریست ؟ خنده های نمکینت دل زخمی را برد آه لبخند غم انگیز من از ناچاریست بی قرارم کن و بگذار که جاری باشم مثل رودی که به انگیزه ی دریا جاریست می روی حال خوشت روبه خرابی نرود به سلامت که دلم منتظر بیماریست

بوتیمار

پر می کنی از بوی "کوکو" خانه ات را از بوی شب بوها دل دیوانه ات را برسفره می چینی غمت را تکه تکه با اشک کامل می کنی صبحانه ات را چسبانده ای روی اتاق کوچک خود رنگین ترین بخش دل پروانه ات را مادر بزرگ باد خواهد گفت روزی در گوشهای کودکان افسانه ات را شادم که آبادم نمی خواهی ازین پس دادی به آبادانی ام ویرانه ات را دیوانه ات می خواستم مجنون عاقل ! دیوانه تر می خواستی دیوانه ات را

بوتیمار

عشق از پنجره اش تازه ترینت می خواست آسمان بودی و او روی زمینت می خواست خطبه در خطبه خدا سرخ ، تراشت می داد روی انگشتر محراب نگینت می خواست صبج آغاز تو در کعبه چنانت می خواند صبح پایان تو در کوفه چنینت می خواست خواست ویران شود آن شهر همان شهری که خسته و بی کس و با چاه قرینت می خواست آه ! امروز ترا قطع یقین کم دارد این جهانی که فراموش ترینت می خواست

بوتیمار

روزهایم از مدار سال و ماه افتاده است لحظه هایم بر مدار دلبخواه افتاده است روی ماهت برد دیگر آبروی ماه را پیش پایت آسمان در یک نگاه افتاده است ناشناسی زنگ خواهد زد برایت بعد از این " باز هم باید ببخشی اشتباه افتاده است" شهرآرامست اما یک خیابان شلوغ در دلم ناگاه سوی تو به راه افتاده است باز هم این سرو سرو است ای تبردار عزیز گاه اگر می ایستد پیش تو گاه افتاده است خوب می دانی که این گنجشک بی تاب و قرار پشت تدبیر قفس ها بی گناه افتاده است چشم های دیدنم در ویترین زندگی کفش های رفتنم در ایستگاه افتاده است می شود اوقات خوبی داشت با این شرح حال این که دل از چاله در آمد به چاه افتاده است

بوتیمار

این داستان نیمه کاره سر نخواهد شد دیگر برایت نیمه دیگر نخواهد شد انداختم پای زمستان و همان بهتر اردیبهشتی را که با تو سر نخواهد شد دور خودم می چرخم و شادم تصور کن دیوانه ای را که از این خوشتر نخواهد شد در برکه ای ماندم که دریا را نمی فهمد در آتشی هستم که خاکستر نخواهد شد در من هزاران زن بدون وقفه می خوانند جز من برایت هیچکس دلبر نخواهد شد در چشم های دخترم هر روز می خوانم این روح عاصی بی گمان مادر نخواهد شد می آمدی، می رفتی و هربار می مردم هر بار عاشق شد ولی دیگر نخواهد شد تکلیف چشمان مرا یک روز روشن کن شوق نگاهت در دلم آخر نخواهد شد

بوتیمار

من نیز خواهم مرد روزی در زمستانی یخ می زند یک شاخه مریم کنج گلدانی در بوقهای ممتد پشت چراغ سبز می ایستم در حجم دلتنگ خیابانی بر چادرم رد تماشای تو می افتد زنبیلهای خسته ام در جوی میدانی رد تماشای من اما خیره خواهد ماند بر بازوان لخت و تنهای درختانی ..... لبخندهایم را سپوری جمع خواهدکرد اندوه را می گیرد از جو بچه شیطانی در کفشهایم می دود پاهای آرامش روزی زمستانی زمستانی زمستانی

سورين چاقمي

به روزم با يك داستان و چند نقطه حرف نه چندان بهاري!! منتظر نظرات ارزشمندتان هستم

تینا

[چشمک]فاطمه جان عالیه [دست][دست][دست] بازم ادامه بده[نیشخند]راستی اگه خواستی به وبلاگ منم سری بزن[قلب][گل]