انتـــظار...انتــــظار...

 
جشن تولد مرگ!
نویسنده : ... فاطـــــمهانتـــــــظار... - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
 

 

.

.Qeshm / Bahar 88 /

( وقتی داشتی 87 را تحویل می دادی

و 88 را تحویل می گرفتی ،

برای رهایی ماهی سرخ کوچک دلم

از تُنگ ِ تنگ تن

دعا کردی؟ )

..................................

 

 

شب می شود ، روز می شود ، تکرار می شود ...

ناگهان احساس می کنی در وجودت دارد وجود بی وجودی شکل می گیرد ،

چیزی شبیه خودت دارد در تو رشد می کند، از وجودت  تغذیه می کند ،

بزرگتر می شود ...

حالت به هم می خورد، احساس تهوع میکنی از اینکه داری چیزی شبیه خودت

را تکرار میکنی، داری به تکرار روزگار کمک میکنی ، به این روزگار تکراری... !

حس تهوع داری، می خواهی آن شبیه خودت را بالا بیاوری، شاید هم پایین ...

حس می کنی باید آن را نابود کنی، چیزی شبیه خودت  ساختن در درون خود،

وحشتناک است .

 وحشتناک چیست ؟!! ویرانگر است، فرساینده است،

اصلا کشنده است...

اما انگار مثل همه چیز این روزگار ، « باید » است .

این « باید » ِ منفور و این «باید » ِ زجرآور،

 این «باید» ِ قاتل «من» ، « تو » ، « او » ...

هم او که دست آدمی را کوتاه می کند از خودش... از « خود» ش ...

در این باید آباد زمین ، دل خوش «انگار» هایی می شویم که انگار نه انگار ما چه می خواهیم .

انگار باید !  «باید» می بود ...

حجم درونت به مرور زمان سنگین می شود ، سنگین و سنگین تر...

وجودت کش می آید ، ترک می خورد ،

 فضا کم است ، جا کم است ، هوا کم است ...

می خواهی بالا بیاوری اش ، به روی خودش نمی آورد،

فقط این دل و جگر خودت هست که بالا می آید... 

و باز آن را قورت می دهی ،

 دوباره سعی می کنی ، بالا نمی آید ، هر چه تلاش میکنی بی فایده است ، پایین هم...

تمام توانت را به کار میگیری تا استفراغ اش کنی ،با تمام وجود  ...

بوهایی حس میکنی ، چه بویی است ؟تا حالا این را بو را حس نکرده بودم...

بویی شبیه ِ... نمیدانم شبیه چه بویی ... بویی دیگر است ، متفاوت ...

باز تلاش میکنی بالا بیاوری ، فشار ... فشار ... فشار

سرت می چرخد... چشمانت چه می بیند؟ می بیند؟...نه !

فقط انگار چیزی می چرخد ، تمام حجم درونت، تمام حجم وجودت در حال انفجار است ،

باز انگار که « باید » ...

تمام آنچه جلوی چشمت بود خاکستری می شود ،

 به سیاهی می رود ،

به سفیدی می رود ،

می رود ، می رود ، می رود ...

صدایی می آید ، می شنوی؟

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ...

.

.

.

ساعت تیک تاک می کند ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ...

دنیا با این لالایی ساعت آرام گرفته ، « انگار »  یک  « باید »  ِ دیگرش را عملی کرده...

پلک های خسته ات را می گشایی ، پلک هایت سنگینی قرن ها را به دوش می کشد،

پلک می زنی ، نگاهت  به راست می چرخد ،...

چیزی شبیه خود در کنارت  گریه میکند ، ...

تکراری دیگر ، غمی دیگر ، دردی دیگر ، زجری دیگر ،...

گریه میکند ،  فقط گریه میکند ،...  !!!

انگار او گرسنه است و تو « باید » به او ...

می زنی زیر گریه  ... مگر گریه دارد؟

خاک بر سرت ، گریه ندارد؟

تو قاتل همانی می شوی که به وجود آوردی اش ، به دنیا ... !

می خواستی بالا بیاوری اش ، می خواستی ...،

خودش پایین آمد ...

و « باید » یعنی همین !

« باید » همان است که نمی خواهد  تو بخواهی.

« باید » تنها خودش می خواهد و بس !

من و تو  و او  و... ما ، همه زاده ی همین  «باید» یم !

به همین سادگی ...،

 

 تولد نام یک قتل است

و دنیا قتلگاه ما

و ما دلخوش به این « باید »

و این دنیای پر مقتول !

 

                                                        نوشته ای از میان برگه های دفتر قرمز

                                                                                       فاطمه انتظار /1386


 
comment واژه هایی که برایم به یادگار گذاشتی ()