
سفر به هند، سفر به سرزمین خدایان
شیوا، لکشمی، هانومان، کریشنا، رادا، مایا، کنش،..
هندو،مسلمان،مسیحی،سیخ،...
سفر به سه شهر هند:دهلی نو، آگرا، جی پور
دروازه هند،مسجد جامع،معبد سیخ ها،رج گات،...
سیکاندرا : آرامگاه اکبر شاه بزرگترین پادشاه هند،
محمد اکبر شاه پایه گذار قلعه ی آگرا یا رد فرد.
پنج محل،مقبره سلیم چیستی، بلندترین دروازه ی سنگی جهان،...
آرامگاه همایون : دومین پادشاه مغول،
(هرچه ایرانی ها خاطرات ناخوشایندی از مغول ها دارند اما مغول ها در هند باعث آبادانی بودند و دارای ارزش و اعتبار
بطوری که نام مغول را برای بازار و... استفاده می کردند)
مقبره عیسی خان: یکی از معماران تاج محل،
تاج محل (به دستور شاه جهان مقبره ای برای یادبود از همسر ایرانی محبوب اش بانو ارجمند بیگم معروف به ممتاز محل ،
بنا مخلوطی از معماری اسلامی ، هندی و ایرانی است، نماد وفا و عشق ابدی، یکی از عجایب هفتگانه جهان در دوران حاضر)
مقبره مهاتما گاندی،
آمبر فورت، رصدخانه جنتار مانتار، شهر صورتی، موزه و کاخ موزه ها،هوا محل،...
هند سرزمین طوطی، طاووس، سنجاب، میمون، گاو، خوک، مار...
هند سرزمین ریشکا، عود، ساری، صندل، سندور و خال های قرمز ، سینما
( تماشای فیلم آواتار در سینمای شهر آگرا ) ...
هند سرزمین مسجد و مناره و معبد و مهاراجه و...
هند سرزمینی برای یک سفر در دی ماه 88
جای شما خالی
.........................
با هجوم وحشی چشمان ات
پاره می کنی
شعرهای بکر مرا
تیر 86
.
.
.
قرار دانه با خودش
جوانه زدن
حتی از دل سنگ
خرداد 86
.
.
.
خسته ام از تو
مثل خسته شدن
از خود
تیر 86
.
.
.
پلک هایم را پایین می کشم
پر می شوم از تصاویر
پشت پرده
اسفند 85
.
.
.
در عمق خودم فرو رفتم
به ناکجا آبادهایم سرک کشیدم
چه نا آباد بود
اسفند 85
.
.
.
مرا از درگاه ات راندی
همانطور که خدا
شیطان را از بهشت!
بی آنکه آدمی...
شهریور 83
.
.
.
و کلام آخر
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز...
اولین عکسم در وبلاگ
Camera Model:Canon EOS 40D
Lens:Macro 100 mm
Iso Speed:100
Shutter Speed:1 sec
...



سفر به ترکیه - استانبول
Hagia Sophia و بازدید از موزه نفیس ایا صوفیه و عظمت معماری آن ،
Blue Mosque مسجد کبودیا آبی یا مسجد سلطان محمد تنها مسجد شش مناره دنیا،
تنگه بسفر و یک شام لذت بخش روی کشتی،
پل بغاز که در عرض دو دقیقه قاره اروپا را به آسیا وصل می کند،
Minia Turk بزرگترین پارک مینیاتوری خاورمیانه و 150 ماکت زیبا از آثار امپراطوری عثمانی
( عکس دوم یک نمونه از ماکت ها است) ،
Princess Islands جزایر پرنسس در دریای مرمره و کالسکه سواری در جزیره بیوک آدا که در آن هیچ وسیله نقلیه موتوری وجود ندارد به جز دوچرخه و کالسکه،
جنگل با شکوه بلگراد در ساحل دریای سیاه،
و...
و خرید از مراکز خرید جواهر و اولیویم و...
و بهتر از همه هوای عالی این روزهای استانبول...
شهریور88
..................
سرعت بگیر با تمام وجود
آن گاه کنده شو
از زمین...
تو می توانی هوا پیما بشوی !
2/6/86
.
.
.
رگ ها ؛
رودهای خون
رودهای رنج
15/12/86
.
.
.
زمانی کوه بودم
حالا دیگر آدم شده ام
می رسیم به هم ؟
25/6/87
.
.
.
یا زیر زمین ام
یا روی هوا
در این زمین من قرار ندارم
15/12/86
.
.
.
ساده از من عبور نکن
نگذر
من همانم ، نواده ی حوا
13/6/87
.
.
.
می خواست فیلسوف بشود
همبازی بچه ها شد
30/6/87
...

در هجوم حوادث غیرمترقبه روزگار،
می آیم به سویت،
با هلال احمر لبانم !
٣/١٢/٨۶
.
نمی خواهم تمام دنیای تو باشم،
می روم برایت تدارک ببینم،
بهشت را...
26/11/86
.
.
و اگر عشق نبود،
نرخ بیکاری دل ها دوبرابر شده بود...
3/12/86
.
.
چشمانت را به خاطر سپرده ام،
مانند کلمه ی عبور!
3/12/86
.
.
مانند یک آرایشگر دست به قلم ،
دفترم پر شده از،
خط چشمانت!
2/3/87
.
.
هیچ وقت معشوقه ی خوبی نخواهم شد،
آفریده اند مرا برای عاشقی...
24/6/86
.
.
شاعری حسی ناتوان است،
وقتی می توان به چشمانت زل زد و
هیچ نگفت...
24/6/87-فاطمه انتظار
.
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقدو نظر شما دریچه ای ست برای آموختن من
آن را از من دریغ مکن ای دوست
سپاس
.
.
.
( وقتی داشتی 87 را تحویل می دادی
و 88 را تحویل می گرفتی ،
برای رهایی ماهی سرخ کوچک دلم
از تُنگ ِ تنگ تن
دعا کردی؟ )
..................................
شب می شود ، روز می شود ، تکرار می شود ...
ناگهان احساس می کنی در وجودت دارد وجود بی وجودی شکل می گیرد ،
چیزی شبیه خودت دارد در تو رشد می کند، از وجودت تغذیه می کند ،
بزرگتر می شود ...
حالت به هم می خورد، احساس تهوع میکنی از اینکه داری چیزی شبیه خودت
را تکرار میکنی، داری به تکرار روزگار کمک میکنی ، به این روزگار تکراری... !
حس تهوع داری، می خواهی آن شبیه خودت را بالا بیاوری، شاید هم پایین ...
حس می کنی باید آن را نابود کنی، چیزی شبیه خودت ساختن در درون خود،
وحشتناک است .
وحشتناک چیست ؟!! ویرانگر است، فرساینده است،
اصلا کشنده است...
اما انگار مثل همه چیز این روزگار ، « باید » است .
این « باید » ِ منفور و این «باید » ِ زجرآور،
این «باید» ِ قاتل «من» ، « تو » ، « او » ...
هم او که دست آدمی را کوتاه می کند از خودش... از « خود» ش ...
در این باید آباد زمین ، دل خوش «انگار» هایی می شویم که انگار نه انگار ما چه می خواهیم .
انگار باید ! «باید» می بود ...
حجم درونت به مرور زمان سنگین می شود ، سنگین و سنگین تر...
وجودت کش می آید ، ترک می خورد ،
فضا کم است ، جا کم است ، هوا کم است ...
می خواهی بالا بیاوری اش ، به روی خودش نمی آورد،
فقط این دل و جگر خودت هست که بالا می آید...
و باز آن را قورت می دهی ،
دوباره سعی می کنی ، بالا نمی آید ، هر چه تلاش میکنی بی فایده است ، پایین هم...
تمام توانت را به کار میگیری تا استفراغ اش کنی ،با تمام وجود ...
بوهایی حس میکنی ، چه بویی است ؟تا حالا این را بو را حس نکرده بودم...
بویی شبیه ِ... نمیدانم شبیه چه بویی ... بویی دیگر است ، متفاوت ...
باز تلاش میکنی بالا بیاوری ، فشار ... فشار ... فشار
سرت می چرخد... چشمانت چه می بیند؟ می بیند؟...نه !
فقط انگار چیزی می چرخد ، تمام حجم درونت، تمام حجم وجودت در حال انفجار است ،
باز انگار که « باید » ...
تمام آنچه جلوی چشمت بود خاکستری می شود ،
به سیاهی می رود ،
به سفیدی می رود ،
می رود ، می رود ، می رود ...
صدایی می آید ، می شنوی؟
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ...
.
.
.
ساعت تیک تاک می کند ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ...
دنیا با این لالایی ساعت آرام گرفته ، « انگار » یک « باید » ِ دیگرش را عملی کرده...
پلک های خسته ات را می گشایی ، پلک هایت سنگینی قرن ها را به دوش می کشد،
پلک می زنی ، نگاهت به راست می چرخد ،...
چیزی شبیه خود در کنارت گریه میکند ، ...
تکراری دیگر ، غمی دیگر ، دردی دیگر ، زجری دیگر ،...
گریه میکند ، فقط گریه میکند ،... !!!
انگار او گرسنه است و تو « باید » به او ...
می زنی زیر گریه ... مگر گریه دارد؟
خاک بر سرت ، گریه ندارد؟
تو قاتل همانی می شوی که به وجود آوردی اش ، به دنیا ... !
می خواستی بالا بیاوری اش ، می خواستی ...،
خودش پایین آمد ...
و « باید » یعنی همین !
« باید » همان است که نمی خواهد تو بخواهی.
« باید » تنها خودش می خواهد و بس !
من و تو و او و... ما ، همه زاده ی همین «باید» یم !
به همین سادگی ...،
تولد نام یک قتل است
و دنیا قتلگاه ما
و ما دلخوش به این « باید »
و این دنیای پر مقتول !
نوشته ای از میان برگه های دفتر قرمز
فاطمه انتظار /1386

( انتظار
را توی پرانتز باز می نویسم ،
می دانم که می آیی ...
.
.
.
شانه هایم غنی شده اند،
با سرانگشتان پر مهر تو !
زیر بار غم های عالم هم نمی لرزند...
.
.
.
دلم مرده است ،
شعرهایم را تشریح کنید !
.
.
.
موهای ژولیده ی دخترکان خونین ،
بدن های آتش گرفته ی کودکان معصوم ،
نگاه های مبهوت مادران فرزند مرده...
این ها هستند راز قدرتمندی مردان بزرگ !
.
.
.
برای خودمان زنگوله ای خریدیم ،
و بر گردنمان آویختیم ...
شاید متمدن شویم !
.
.
.
اگر خیلی مهربان بشود ،
تا می زند...
ولی اغلب مچاله میکند آدم را ،
روزگار !
.
.
.
نگاهم زبان آلود شد ، این را تو خوب فهمیدی ...
دستت غضب آلود شد ، این را نفهمیدم ...
شهر پر از ولوله ،
دیوارها مملو از اعلامیه...
نگاهم هنوز حرف داشت ،
دستت اما نه !!!
.
.
.
می آورد آیا قاصــدکی ،
ســــلام تو را ...؟
.
.
.
( فاطمه انتظار / مرداد 1385)

امروز تمام خانه را تر کردی
یکبار دگر مرا معـطر کردی
فرق است میان این همه تر شدنم
باز آمدی و مرا کبوتر کردی
..................................
فاطمه انتظار/ آذر ماه 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوم های سعید شهروز را بدون استثنا دوست دارم
" بی خوابی " کار جدید اوست
"به سراغ من اگر می آیی"............ نرم و آهسته ، چرا مثل لاک پشت....؟
"به سراغ من اگر می آیی"...................... بیا ، نیا ، اصلا برام مهم نیست !
"به سراغ من اگر می آیی"..... صد سال سیاه ، می خوام اینجوری نیایی !
"به سراغ من اگر می آیی"................. حتما با بلیط رفت و برگشت بیایی !
"به سراغ من اگر می آیی"...................... قدم بگذار بر جفت تخم چشام !
"به سراغ من اگر می آیی"......................... قصد ده روزه بکن ،شیدایی !
"به سراغ من اگر می آیی"....................... آری . هر دیدی بازدیدی دارد !
"به سراغ من اگر می آیی"....................... خب بیا ، من که خونه نیستم !
"به سراغ من اگر می آیی"........................... بچه پر رو تو چقدر می آیی !
"به سراغ من اگر می آیی".......... جون من پهن نکن چتر تو، ای حیرانی !
"به سراغ من اگر می آیی"..................... بیا ، قندش با من ، چاییش با تو !
"به سراغ من اگر می آیی".........." آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا " ؟
"به سراغ من اگر می آیی"....... یک بگذره من ناهارو خوردم ،گفته باشم !
"به سراغ من اگر می آیی"................ توی راه یک سطل ماست بخر بیار !
"به سراغ من اگر می آیی".................. آمدنت با خودت ، رفتنت با آژانس !
"به سراغ من اگر می آیی" ....................... توقف بیجا مانع کسب است !
"به سراغ من اگر می آیی" ..................................................................
.................... شمع و گل و پروانه که هیچ ، باران و رنگین کمان یادت نرود!
"به سراغ من اگر می آیی"................................ لطفا با سرعت مجاز بیا !
"به سراغ من اگر می آیی"........................... هول نشی با دمپایی بیایی !
"به سراغ من اگر می آیی"................... غسل و دفن و کفن و کافور با تو !
"به سراغ من اگر می آیی".................... خورشید را دور بزن ، ماه را رگ !
"به سراغ من اگر می آیی"................................... بدو بدو بیا که حراجه !
"به سراغ من اگر می آیی"........ بیا ، من هم " آمده ام با عطش سالها " !
.
.
.
فاطمه انتظار (۱۷بهمن ماه ۸۶)
__________________________________________________
"به سراغ من اگر می آیی"...........

.
.
هوس کرده ام
نان لباش !
........................................
فاطمه انتظار
به صد درجه !
تو آمدی و رسیدم ،
منهای صفر* بود...
سهم من از عشق،
فاطمه انتظار
...............................
* زیر صفر

